تبليغاتX
<-فقط برای اونایی که از یاد رفتن->


پاییز

 نه

نه ... نه انکه فکر کنی نوشتنم آمده .

 نه اینکه فکر کنی برای به رخ کشیدن فصل زیبای خدا ، فصل من   " پاییز " دست به قلم بردم .

نه .. خودت میدانی که چه دلتنگم از حجم این قفس .

خودت میدانی که بالهای کبوتر بسته است ...

آرزوی پرواز ...

گوش فرابده به آوایی که از دور دستها به سرزمین تو می آید .

انگار تمام خاطره ها سواربر بال هزار رنگ پاییز به سوی تو پرواز میکند .

و آوایی خوش که گویا سالهاست با تن و جان تو آشنایی دیرین دارد ...

نه ... دیر نیست برای زندگی ... دیر نیست برای بودن ... برای خواستن ،  دیر نیست برای عاشق شدن .

همیشه با آمدن بهار  نیست که عشق ها تازه میشوند ... که خاطره های عاشقانه  باز سرو کله شان پیدا میشود .

زیباتر از باران پاییزی که انگار آمده تا فقط شورانگیزی خود را بی منت نثار روح خسته ات کند سراغ داری ؟

بیا ... بیا باهم دست به دعا ببریم .

بیا برای باران پاییزی دعا کنیم  ، برای او که مثل باران بهار گاهی برتنت نمیزند گاهی ترکت کند.

برای برگ های زیبایی که انگار زیباترین رقص دنیا را  نمیدانم از کجا آموخته اند ، دعا کنیم .

خوب نگاه کن ... دارد شروع میشود فستیوال زیبای رنگها که هرجای دنیا بروی به شکوه برگ ریزان اینجا نمی ماند .

آهای با توام ...

با خود خودت ... با توئی که انگار گم شده ای در کوچه پس کوچه های تنهایی ، با تو که دلت میگیرد از تولد پاییز ... اما نمیدانی که پاییز با چه شوری برای رسیدن به تو  برای اینکه فروتنانه برگ های طلایی اش را به پایت بریزد لحظه شماری کرده است .

بیا فریاد بزن ... بیا به زیباترین فصل خدا خوش آمد بگو .

نه ... اصلا بیا نجوایی عاشقانه در گوشش داشته باش ، آن وقت میبنی که چه صادقانه  عشقش را نثار تو و قدم هایت میکند ... با اینکه میداند تو هم مثل تمام عابر هایی که همیشه چشم به آسمان دارند ، برگ های طلائی اش را زیر پا میگذاری و ...

عاشقانه های پاییز می ارزد به تمام عاشقانه هایی که مثل باران بهار میمانند ، می ارزد به آنهایی که بهاری اند و وقتی باران بهار میزند زیر باران عاشق میشوند و همین که سرو کله ی خورشید در پهنه ی آبی آسمان پیدا میشود انگار نه انگار ...

جادوگر فصل ها ... پاییز من ... می دانم و میدانی که از آمدنت شوری بر دلم افتاده که گویی مسافری بودی که از یک سرزمین دور و حالا که عزم آمدن کردی من همانند " کودکی که به شوق خوردن آبنباتی رنگی از جایش میپرد " از جا پریده ام .

وپنجره اتاقم را به رویت گشوده ام  تا تو اولین مهمان پاییزی من باشی ....

راستی پاییز ، کسی هست که اینجا نیست و هست ، و چه دلتنگ توست ... وقتی از عاشقانه ایی که برات نوشته بود میگفت ناخودآگاه اشک مهمان گونه هایم شد ... دلتنگ آمدن تو در این سرزمین است .

با اینکه از تو دور است ... و اگر عاشقانه ای او را میشنیدی  دیگر سر به عاشقانه ی من نمی سپردی .

عهد میبندم هم با تو هم با اوکه هر چه عاشقانه به من واین سرزمین هدیه کردی برایش به ارمغان ببرم . 

به حرمت عاشقانه هایی که مهمانم کرد ، عاشقانه هایی برایم از سرزمین دور بیاور که پیشکش کنم .

 

پاییز فصل رویایی من خوش آمدی .

   


 قاصدك : دل بستن به رويايي ناتمام

 

                   واقعا دل بستن به قاصدک خیلی سخته چون همیشه در پروازه       

    و غیر قابل لمس یعنی هم عزیزی داری هم نداری هم میتونی داشته باشیش   

                        هم نمی تونی رو بودنش و داشتنش حساب کنی                     

                        هم غریب هم آشنا با داشتن قاصدک آدم تو برزخ .                   

                          تو رویاهاش قاصدک زیباست و دوست داشتنی

              ولی در واقعیت نمی تونه بگه   کسی را دارم وای غیر قابل توصیفه .

                      من می دونم چه دردی تحمل می کنه عاشق یک قاصدک  

              عاشق چیزی هستی که همیشه نگران رفتنش و نداشتنش هستی                  

                          غمگین می شی احساس بی کسی می کنی 

                                                                       چون قاصدک نه می تونه و نه می خواد             

 

                       که همه چیزه عاشقش باشه چون طبیعتش اینجوریه   

        پس قاصدک طبیعتش رفتن است و تنها گذاشتن دلهایی که بهش دل بستن

           به بودنش زیباییش عادت کردن پس همیشه عشاقش نا امید می شن

                   می گن قاصدک را نمی شه  واسه خودمون نگه داریم

          که اون ساخته شده برای رفتن پس نگه داشتنش یعنی در بند کردن

       و اون هم که نمی تونه برای 1 نفر بمونه چون شکننده هستش و بلند پرواز

                     پس پا رو عشقتون بزارید و قاصدک را آزاد بزارید

                                  که به پروازش ادامه بده

               قاصدک پرواز کن و شاد و خندان باش که زندگی مال توه .

                   ونگران آدمای زمینی نباش که اونا ساخته شدن

                        برای رنج کشیدن و سختی دیدن .........

 

 

                     

2 نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت توسط DiVoOnE |

پایان راه

without you all of my going is incomplete

یه جورایی میخواستم برای این آپ مقدمه چینی کنم اما نمیدونم چه طوری

شاید اگه چند سطر بیاید پایین تر تو مطالب قبلی میخونید که من نوشتم اینجا باز است تا آخر

و تمام نمیشود مانند ما و یه جمله ی آبی که نوشتم تا آبی هست من تو را از دست نمیدهم

(theres too much blue in missing you) شاید....

شاید سرنوشت من اینجوری رقم خورده...

شاید من الکی دل خوش کرده بودم...

و الان همین الان که دارم این متنو مینویسم دارم حسرت میخورم

که چرا حرف دلمو هیچ وقت نزدم هیچوقت...

شاید هم من چیزی برای گفتن نداشتم و ندارم

پس شاید این آخرین آپی باشه که شما تو این وبلاگ میبینید شاید...

...........................................................................................................................

خدایا وصیت منو گوش بده نامه ام رو بخون

یک دم شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آندم چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

چشم به راه می مانم

 

یا علی۱۲/۵/۸۸

2 نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

احساس

بس كه ديوار دلم كوتاه است هر كه از كوچه ي تنهايي من مي گذرد ،

به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و مي گذرد.

روزی مرا به یاد خواهید آورد.آنچنان که باران،غبار از سنگ قبر کهنه ایی میشوید،
تا نام فراموش شده ایی بدرخشد.
از بین سالها مرا به یاد خواهید آورد...


چند وقتیه از خودم هیچی ننوشتم

نمیدونم

شاید به خاطر گرفتاری های روزمرست

اما الان فکر میکنم یه حسی یه حرفی ته دلم مونده

اما

نمیدونم چطور اونو به زبون بیارم

حتی نمیتونم یه جورایی به شما بگم که کمکم کنید

شاید ...

تو را احساس میکنم

در هر سنگ

در هر برگ از درخت که شاید تو یکی از آنها باشی

تو را احساس میکنم

در همه چیز

در رودخانه ای که خروشان است

در هر بذری که تو از آن روییده ای

تو را احساس میکنم

در رگهایم

در هر یک از ضربان های قلبم

در هر نفسی که میکشم

تو را احساس میکنم

همه جا ...

در هر اشکی که از گونه هایم جاریست

در هر کلمه ای که هیچوقت به زبان نیاوردم

تو را احساس میکنم

تو را احساس میکنم

...

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط DiVoOnE |

مزار عشق

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود


من از تبار ابرم من از تبار باران
پرم زگريه و غم پراز همين زمستان
تمام دردم امشب سكوت مبهم توست
غزل غزل هراسم غزل غزل پريشان
در اين كويري دل كه بوي عاشقي نيست
بيا بهار خوبم كه گشته ام بيابان
بيا كه كوچه هاي شبم چه سرد سرد است
منم اسير اشك و منم اسير زندان
وباز مي روم من بدون خنده هايت
دوباره مثل شمعي دوباره رو به پايان

چقدر شعر از باران گفتیم ؟

اما غافل از دل دیوونه که بارانی بود

2 نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط DiVoOnE |

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

دوباره سلام

اینها شعر هایی هستن که من از همه ی متن ها و شعر های ادبی بیشتر دوستشون دارم

البته البته شعرهای سهراب و فروغ و ... جای خود دارند

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

از شما هم میخوام شعر یا متنی که از همه بیشتر دوست دارید رو تو نظرات برام بزارید

(اجباری نیستا!!!!!!!!!)

دوست دارم

شب را دوست دارم بخاطر تاريکی...

تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...

تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن...

فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...

تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...

چشمانت را دوست دارم

بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت


بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را


شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را


بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست


بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست


دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت


شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت


تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو


یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو


بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب


بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

(فریدون مشیری)


من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

(حمید مصدق)

2 نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت توسط DiVoOnE |

عشق ما

اگر همه ی ما قرار بود درباره ی عشقمان بنویسیم فکر میکردید

چند صفحه سیاه میکردیم ؟

و اگر قرار بود هر روز درباره ی احساس و عشقم ن بنویسیم

تا چه مدتی می توانستیم مطالب غیر تکراری بنویسیم ؟

چرا بعضی از ما به عشقمان می گوییم یک دنیا حرف داریم که

باید به او بگوییم...

آیا اگر قرار باشد همه ی آنها را بنویسیم تا چند صفحه را سیاه

می کردیم ؟

من فکر می کنم خودم جواب برخی سوال ها را دارم .

بعضی وقت ها عشق یک نفر آنقدر بر دلمان سنگینی می کند

که آدم فکر می کنه یه دنیا رو در دل خود جا داده است .

در حقیقت ما یک دنیا حرف نداریم ما یک دل احساس داریم .

اگر قرار بود احساسمون رو هر روز می نوشتیم شاید هر روز

می نوشتیم "دوست دارم "و کسانی که عشقی در دل دارند

میدانند این جمله هرگز تکراری نخواهد شد و هر بار شنیدن آن

یا بهتر بگم فهمیدن آن حتی از خواندن یک کتاب حرف های

عاشقانه ارزش بیشتری دارد .

به نظرم خوشبختی یعنی اینکه بدونی یه نفر دوست داره و

شیرین ترین لحظه ها زمانی است که می شنوی کسی می گوید

" دوست دارم " 

من هم یک دنیا حرف دلم رو تو این کلمه خلاصه کردم

دوستت دارم

2 نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط DiVoOnE |

تنهایی

سلام

من میخواستم یه جوری از همه اونایی که به وبلاگ میان و با  سر زدنشون به وبلاگ من و نظر های عالیشون منو همراهی میکنن و به من دلگرمی میدن واسه به روز کردن کردن وبلاگ تشکر کنم ولی هیچ جوری نمیتونم

پس از همینجا از همتون تشکر میکنم

وبلاگ من در آستانه ی ۲ ساله شدنه که تو این ۲ سال آمار بازدید بالایی داشته اینم واسه لطف شماست

سال وبلاگ من که از تنهایی در اومد یک . دو شد ایشالله همه از تنهایی در بیان

از همه ممنون

راستی تولد وبلاگم هم مبارک


در اتاقم تنها
با هزاران اندوه
که نبودش پایان
با دلی خسته ز درد
غم تنهایی را می بینم
من چرا میترسم ؟
و به خود می گویم
تو که تنها بودی
چه در آن تازه بهاری که هنوز
کودکی بیش نبودی
دوستت از بام پرید
دلت از غصه شکست
آسمان با تو گریست
و بهارت دی شد
و تو تنها ماندی
پس چرا میترسی ؟
تو که با تنهایی روز و شب
همزادی
تو که با تنهایی عاقبت
خو کردی
هیچ داری تو بیاد ؟
هر زمان بال گشودی
تا به پرواز در آیی
بال پرواز تو شکستند
پر پرواز تو بستند
و تو تنها ماندی
و هنوز تنهایی
پس چرا میترسی ؟

2 نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

روزای روشن خداحافظ

روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ

همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

ای زندگی با من هر چه کردی گذشت با تنها یادگار من بساز...

از سنگ ها و فلزها فاصله می گیرم و به عشق نزدیک میشوم کمی به

درختان فکر می کنم و به شاخه هایی که با نام تو پرنده می شوند و به

پرنده هایی که گاهی بالهایشان بالاتر از آسمان می رود . وقتی همه گیاهان

خوابیده اند خود را در شادترین شبنم تماشا می کنم و به یاد تو می افتم که

یک روز آیینه ای به من دادی و گفتی دلت را با این آیینه آشتی بده...!

باور کن دلم می خواهد تا صبح قیامت رو برویت بنشینم و با تو حرف بزنم !!

حرف هایی تازه تر از بهار حرف هایی از جنس دل های بی قرار .

حرف هایی که هیچ پنجره ای نه دیده و نه شنیده باشد .

از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله می گیرم و به تو نزدیک

شوم . کمی به ابرها فکر می کنم که دست هایشان پر از باران است .

آیا کسی در آسمان ها مرا می شناسد ؟  آیا می توانم همراه تو در باغ

فرشته ها قدم بزنم ؟ آیا کسی در آنجا به من سیب تعارف خواهد کرد ؟

آیا اجازه خواهم داشت هر وقت که بخواهم در وصف تو شعر بگویم ؟

ای زلالی ترین آیه هستی !!  اگر تو بهترین نباشی پس چیستی ؟

من ایمان دارم اگر چشم ستاره ها به تو بیفتد تا ابد ساکن زمین خواهد شد .

از خودم فرسنگ ها فاصله می گیرم و بدون این که به جذر و مد دریا فکر

کنم بر پیشانی ساحل نام تو را خواهم نوشت...

دوستت دارم...

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

گاهی آرزو میکنم

گاهی آرزو میکنم:

کاش هرگزنمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم!!!!

 

           کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبود که امروز آرزوی

                                  دیدن یک لحظه

فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته

           باشم!

            کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد

تا امروز

چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک

                 بریزند!!!

                  کاش حرفهای دلم را به بهت نگفته بودم تا امروز با

خود نگویم:

" آخه اون که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

و گاهی آرزو می کنم که ای کاش پا به این دنیا نمیگذاشتم

2 نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

عشق یعنی:

ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا        ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا                 عشق یعنی مهر بی اما اگر             ؛ عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست      ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست 
       عشق یعنی خواندن از چشمان او     ؛حرفهای دل بدون گفتگو        
عشق یعنی عاشق بی زحمتی       ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق ، یار مهربان زندگی               ؛ بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده      ؛ در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی شاعری دلسوخته        ؛ عشق یعنی آتشی افروخته   
عشق یعنی با گلی گفتن سخن      ؛ عشق یعنی خون لاله بر چمن  
عشق یعنی شعله برخرمن زدن       ؛ عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم، یک نماز        ؛ عشق یعنی عالمی رازو نیاز  
عشق یعنی با پرستو پر زدن           ؛ عشق یعنی آب بر آذر زدن 
عشق یعنی چون محمد پا به راه     ؛ عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست؛ عشق یعنی زاهد اما بت پرست    
عشق یعنی همچو من شیدا شدن ؛ عشق یعنی قطره و دریا شدن     
عشق یعنی یک شقایق غرق خون  ؛ عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنــی دیده بر در دوختن      ؛ عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی قطعه شعر ناتمام       ؛ عشق یعنی بهترین حسن ختام
عشق یعنی مستی و دیوانگی       ؛ عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر    ؛ عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن       ؛ عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن   ؛ عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن     ؛ عشق یعنی زندگی را باختن   
عشق یعنی رازقی ، یعنی نسیم   ؛ عشق یعنی مست گشتن از شمیم
عشق یعنی آفتاب بی غروب         ؛ عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ
عشق یعنی آرزو ، یعنی امید        ؛ عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج ؛ عشق یعنی رد شدن از مرز اوج    
عشق یعنی از سپیده تا سحر      ؛ عشق یعنی پا نهادن در خطر   
عشق یعنی لحظه های بی قرار    ؛ عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار   
عشق یعنی اشتیاق و اضطراب     ؛ عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب
عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه  ؛ عشق یعنی یادگاری، خاطره       
عشق یعنی جام لبریز از شراب     ؛ عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب
عشق یعنی خواستن ، له له زدن  ؛ عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن    
عشق یعنی سالهای عمر سخت  ؛ عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ
عشق یعنی با "خدایا" ساختن     ؛ عشق یعنی چون همیشه "باختن"


من میخواهم رویاهایم را با تو سهیم بشوم

همراه با بالهای عاشقانه . کاری که رویاپردازان میکنند

قلبت را لمس کن

تو ملکه ی قلبهای شکسته هستی

من میخواستم این بازی را تا آخربا تو انجام دهم

اما تو قانون آن را مانند قلب من شکستی

اشکهایی که من برای عشق ریختم اشکهای یخ زده ای بودند

...........................................................

 من دنبال چشمانی میگردم . چشمان عاشق

این بار قلب مرا لمس کن

من جاده ی رویاهای شکست خورده ام

و از آن دور آرزوی من فریاد میزند

نگذار او عشق را از تو بگیرد

نگذار او عشق مرا از تو بگیرد

نگذار   ...                           

  

2 نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم....

به خاطر غریب و بی صدا آمدنش

به خاطر رنگ زرد دیوانه کننده اش

به خاطر خش خش گوش نواز برگهایش

به خاطر صدای نم نم باران عاشقانه اش

به خاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

به خاطر بوی مست کننده ی خاک باران خورده ی کوچه ها

به خاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

به خاطر شبهای سرد و طولانی اش

به خاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

به خاطر معصومیت کودکی ام

به خاطر نشاط نوجوانی ام

به خاطر تنهایی جوانی ام

به خاطر اولین نفسهایم

به خاطر اولین گریه هایم

به خاطر عشقم

به خاطر دوباره متولد شدن

به خاطر رسیدن به نقطه ی شروع سفر

به خاطر یک سال دور تر شدن از آغاز راه

به خاطر یک سال نزدیک شدن به پایان راه

به خاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم به خاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم

(کاش همیشه پاییز بود)

این متنو نوشتم چون فقط دلم برای این فصل تنگ شده بود


وصیت نامه

وزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:
«من خوب می شناختمش
نامت چون آوازی همیشه بر لب او بود.
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بی قرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود.»
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:
«شب در میان تاریکی در نور مهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
در انتظار دیدن رویت نشسته بود.»
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:
«جز تو دلش را به هیچکس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را؛
با هیچ چشم سیاه و مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود.»
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:
«افسوس! دیر شد! ای کاش!
کمی زودتر می آمدی.»
اما بگو:
«من خوب می دانم
حتی د رآن جهان
آن خفته خاموش
در انتظار دیدن رویت نشسته است.»
روزی اگر.........
اما؛ نه؛
او هیچوقت نمی آید
کاش عمرم را به پایش هدر نمیکردم

2 نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

شاعر دریایی

                                 «تقدیم به فریدون مشیری»

... .

و تو همان شاعر دریایی

 _ شاعری که تنها از دریا

مروارید های مهر را می چید _

همان شاعر دیار آشتی

نمی دانم

نمی دانم

چگونه دلت آمد بگذری

از دریا

از ابر

از کوچه

از بهار

آه باران!

حالا نیستی

که ببینی

یلدا – با آن گیسوان بلندش  -

چگونه با اندوهی سنگین

خاموشی را می گذراند

«تا باغ روشن فردا»

بیقرار تر از دریا!

تو بهار را باور می کنی

ولی حرفهای مرا

نه –

آخر گناه دریا  چه بود که دل به تو بست

گناه آن کوچه ی خلوت

با آن اندوه دلنشین

چه بود

که تنها

تو را عاشق یافت.

آه تو نمی دانی

حالا  - همه ی کوچه های این شهر بوی تنهایی کوچه ی ترا می دهند

و اینک

این منم

که تنها عابرآن کوچه ی فراموش شده ام

«بی تو امّـا به چه حالی

من از آن کوچه گذشتم»

 

2 نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت توسط DiVoOnE |

کبوتر شد و رفت

اونی که میخوام من نه ستارست نه فرشته
آخه من دیگه میدونم دوره این حرفا گذشته
مثل شیرین رو نمیخوام که دروغ باشه تو کارش
عشق فرهادو ببینه ولی خسرو بشه یارش
مثل لیلا رو نمیخوام واسه مجنون ناز بیاره
بشکنه چینی شو اما آخرش تنهاش بذاره
عشقو رو هوس نمیخوام که فقط یه لحظه باشه
از پی عشق زلیخا پشت یوسف پاره باشه
نمیخوام از پشت ابرا یه فرشته باشه یارم
که اگه یه وقت بخوامش نتونه بیاد کنارم
مثل حوا رو نمیخوام که تو عشقش حیله باشه
که آدم با خوردن سیب از خدا شرمنده باشه
نمیخوام که همدم من توی عشقش کم بیاره
من براش دیوونه باشم اون بگه دوسم نداره
اونی که میخوام من نه ستارست نه فرشته
یکی هست مثل خود من ولی اون آخره عشقه


روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت                                                                                     

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت                                                               

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم                                  

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت           
   

     روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
          

     مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت                                        
                     

   او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                             

                                             عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

               هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد        

دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت                                                      

2 نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

اشک

نگاش کردم ؛ نگام کرد
سکوت کردم ؛ سکوت کرد
لبخند زدم ؛ لبخند زد
گفت پس برم ؟
هیچی نگفتم
گفت حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟
گفتم دوستت دارم .
گفتم تو چی حرفی نداری ؟
هیچی نگفت
گفتم دوستم داری ؟
گفت نه .
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...
با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و او زیر لب زمزمه کرد این رسم روزگاره .
هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم . دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد
و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...
نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پاش و نمیدونستم که چشمای اون هم خیس شده بودندوقتی که اون هم
همون دم برگشت تا رفتن منو به باور بشینه
تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...


بر کاغذ خالی و سفید قلبم نوشتم: عشق ،پاییز ، نگاه ، لبخند...و حالا دیگر لبخند و نگاهش اوج عشق من نیست ، دیر گاهی است در صفحه قلبم جای مهر خالیست جای اشک خالیست و قلم پر از نیاز محبت پر از خشک و خالیست. کیست به من بگوید وفا و مهر کجا کوچیده اند شما را به خدا بگویید چرا اجازه دادید به این زودی محبت دار فانی را وداع گوید ؟ منتظر جوابم

(Special Thanks to Joo Joo)

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

تو در قلبمی

در اعماق قلبم آتشی است که قلبم را میسوزاند

در اعماق قلبم  از اول آرزویی بوده

من غرق در آرزوهایم هستم

دنیای من دنیای  وهم آمیزی است

زیرا من دارم با آرزوهایم زندگی میکنم

.........................................................

 

چشمانت را ببند و قلب آتش گرفته ی من را باور کن

بر احساساتت غلبه کن و قلبت را بگشای

من شمع ها را تا آخر  روشن نگه میدارم

بگذار تا  احساساتت با من مخلوط شوند

زیرا من با احساساتم زنده ام

 

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

بی تو .......

دستها یم سرد است به سردی اشکها یی که از گونه هایم جاریست

قلبم میتپد همانند قلب پرستویی که عاشق پرواز است

دوست دارم :

سر بر روی شانه هایت تا ابد اشک بریزم تا جام عشق از اشکهای یخ زده ی من پر شود

دوست دارم:

دست در دست تو به سوی راه سبز که مارا تا بینهایت میبردقدم بزنم

و عشق را درک کنم

اما بی تو عاشق شب زده ی سیاه پوشی بیش نیستم

دوست دارم:

با تو به بلندای آسمان بیکران شب پرواز کنم

زیرا آسمان در شب عاشق تر است

 

2 نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

تقدیم به همه ی معلمهای عاشق

بهترین خاطره هایم چه نزدیک و چه دور به زمانی دور اما نزدیک

به زمانی که همین دیروز است به زمانی که همین امروز است

به زمانی که همین حال بود که درونش همه اسرار بود

در سکوتی که نباشد خاموش

آن سکوتی که درونش غوغاست

یا که فریاد دل من و شاید که شماست

به زمانی که تو بودی و منو تخته و گچ های سپید

به زمانی که صدای منو تو و ما شما گاه نجوا و گهی همهمه ها

من همان خاطره ها را گذرا میبینم یا که با گوش همی میشنوم

که پسر جان هواس تو کجاست؟

یا حواست ز پی رویا یا خاطره هاست؟

نغمه هایی بیدار و گاهی هشیار به صدایی آرام ولی آهنگین

من ره آورد تو را از نگهت که به عشق و طرب آمیخته بوی محبت می داد

و از آن بوی خوش زندگی جاویدان

آن طنینی که برایم خوش بود و همواره جاوید:

همواره زیباست به لب خوانی امواج صدایت همه تمرین و مکرر تکرار

تو به من شور جوانی دادی زنده کردی من و آب زندگانی دادی

تو به من معنی عشق آموختی

آتشی بر جان زدی و سوختی

من همیشه بنده ی بای الفبای توام

(تقدیم به بهترین معلم های دنیا)

2 نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

تو تنها نیستی

You Are Not Alone

How deep is is the ocean, how deep is your love
I have the love in my eyes
but how do you feel, when you can't get enough
halfway to your paradise
Oh my love is your love, forever and a day

You are not alone - I'll be there for you
You are not alone - anything I'll do
You are not alone - you're the one for me
You are not alone - that's no tragedy
You are not alone - you're the one for me
You are not alone - nothing comes for free

You're breaking the silence - you're breaking my heart
You're like a rose in the snow
I talk in my sleep - I don't tear apart
Baby I never will go
Oh my love is your love, forever and a day

You are not alone - I'll be there for you
You are not alone - anything I'll do
You are not alone - you're the one for me
You are not alone - that's no tragedy
You are not alone - you're the one for me
You are not alone - nothing comes for free

                                                                         


  

همان گونه که اقیانوس عمیق است عشق تو نیز برای من به همان عمق است

من عشق تو را در چشمانم دارم

اما چطور آن را احساس میکنی وقتی به اندازه ی کافی آن را در نمی یابی

عشق من عشق توست هر روز و همیشه

تو تنها نیستی من به خاطر تو آنجا خواهم بود

تنها نیستی هر کاری را به خاطر تو انجام خواهم داد

تو تنها نیستی تو برای من تو یگانه ای  

 

تو این سکوت و قلب مرا میشکنی

تو مانند گل رزی هستی که در برف پنهان است

من در خواب سخن میگویم و از هم نمیشکنم

عزیزم هرگز نخواهم رفت

عشق من عشق توست هر روز و همیشه

تنها نیستی همه جا در کنار تو خواهم بود

 

 

                                تو تنها نیستی من به خاط تو آنجا هستم               

تو تنها نیستی من هر کاری به خاطر تو انجام میدهم

تو تنها نیستی  تو برای من یگانه ای                      

تو تنها نیستی ...                                              

2 نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

بی تو دلتنگم ...!!!

به راستي چقدرسخت است

 خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها

و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني       


   و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري


درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد


 اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن

 

.. دلم تنگ است                 دلم اندازه حجم قفس تنگ است   

  سکوت از کوچه لبريز است



 صدايم خيس و باراني است                      نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......


یه اتاق تاریک...

 یه سکوت بهت آلود..

 یه آرامش مسموم...

یه آهنگ ملایم...

یه جمله ی عمیق وسط آهنگ...

بی تو من در همه ی شهر غریبم...

و یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید...

بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده...

امشب دستام بهونه ی دستاتو داره ...

وچشمام حسرت یه نگاه تواون چهره ی معصوم...

به بغض غریب تو گلوم لونه کرده ...

و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه...

دلم برای روزهای آفتابی گذشته بیتابی میکنه...

وپاهام بدجوری دلتنگه پاگذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته...

چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره...

چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ تو نیست...

خواستم رویادت خط بکشم...

خواستم که دیگه دلتنگت نباشم...

از جام بلند شدم...

چراغهای اتاقو روشن کردم...

سکوت رو شکستم...

آهنگ رو قطع کردم و اشکامو پاک...

اما قطره ی اشک بعدی هم رو گونه هام سر خورد...

تا بهم بفهمونه که...

 هنوز هم دلتنگتم...

هنوز هم دلتنگتم...

هنوز هم دلتنگتم...

2 نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

اومدن بودن رفتن

هرگز لبخند را ترک نكن حتی وقتی ناراحتی ، چون هر كسی امكان دارد عاشق لبخند تو باشد
 
همه زندگی فقط 3 روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم اونم فقط به خاطره تو وقتی هم که دیگه نباشی منم میرم
 
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟
آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
در‎ ‎مھربانی ھمچون باران باش، که درترنمش علف ھرز و‎ ‎گل سرخ تفاوتی ندارند
 
زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید است . آن را بدون غروب تقدیمت میكنم.
2 نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت توسط DiVoOnE |

با کمی عشق

 

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

 


مرغ دریایی

رویایی از عشق را نشانم بده

مرغ دریایی

بی عشق او من گم شده ام

عشق واقعی هرگز نمی میرد

فرشتگان هیچگاه خیلی بلند پرواز نمی کنند

خیال می کنم خیال می کنم

پیش من برمی گردی

در میان ناکجا آباد سرگردانم مراقبم باش

به نظر می آید در مبارزه با رویا هایم سرگردانم

عزیزم بیش از این ها به تو نیازمندم

مانند گلهای سرخی که به باران نیاز دارند

بیا و دستم را در دستانت بگیر

مرغ دریایی

هرچه بیشتر تلاش می کنم مایوس تر می شوم

مرغ دریایی

تنها رهایم مکن ...غمگینم

آه ، خانه ام را پیدا می کنم

درست از آنجایی که شروع کردم

خیال می کنم خیال می کنم

پیش من برمیگردی

سرگردانم.....

کسی نمی گرید زمان به سود من است

سرگردانم

نمی دانم کجایی فقط می دانم تو آنجا نیستی

سرگردانم

خودم را به دیوانگی زده و قوانین را میشکنم

سرگردانم

دستانت را در دستهایم بگذار ،مرا دوست خود بدان


با کمی عشق

آنها گفتند :بله روزگار سختی است و تو جوان و ناراضی هستی

من گفتم :دنیای خوبی است....

و زمان شما هم خواهد رسید زمان شما هم خواهد رسید

آنها گفتند: تو اشتباه کردی

او برگی از انتهای کتاب است

من گفتم :شما درست می گویید

فقط نگاهی به من انداختی

آن گاه فهمیدی

با کمی عشق

زنده خواهی ماند

با کمی عشق خواهی رسید

آنچه میخواهی انجام بده

راه خودت را برو

چون این زندگی توست

با کمی عشق تولدی دوباره خواهی یافت

آری ...چرا عشاق قلب یکدیگر را میشکنند؟

آنچه میخواهی انجام بده

راه خودت را برو

چون این زندگی توست

آنها گفتند: آینده ای وجود ندارد فراموشش کن

تو از راهی خطا به شهر وارد شده ای

من گفتم: گوش نکن اجازه نده

نگذار تو را تحقیر کنند

و چهره ات را عبوس

آن ها گفتند: بله تحقیر او ساده است

بخند به قلبی که فاتح آن شدی

من گفتم :زندگی برای زیستن است

مانند خورشید صبحگاهی که تازه برآمده است....

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت توسط DiVoOnE |

سیب سرخ

هستیم تیر و غزل تا ابد

قرمز و آبی

یادگارمان می ماند بر در و دیوار اینجا

حتی روزی که بالاخره با هم میشویم

اینجا باز است تا آخر

و تمام نمیشود

مانند ما

درود بر آرزوی مشترکمان

که به حقیقت خواهد پیوست
.
.
.


اگر بپرسی :

به چه عشق می ورزی؟

میشنوی زندگی!

اگر بپرسی از چه می ترسی؟

می شنوی زندگی!

اگر بپرسی:

به چه می خندی؟

می شنوی زندگی!

زندگی دیوانه وار ترین تجربه یی است

که امکانش

به ما داده شده!

فرصتی

برای انسان شدن

و انسان ماندن!



.
.
.

هستم اگر میروم

گر نروم نیستم

پس

هستم...

2 نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت توسط DiVoOnE |

برای تو

امشب قـلم برای تـو       یه قصه ی دیگه نوشت

قصه ی تنـهایـی دل       مقصر هم که سرنوشت

ساده نمیشه ازتوگفت      حرمت تو بی انتهاسـت

ببخشیداین جسارت و     کـارغـریـب آشــنـاسـت

ما اشتباهی اومـدیــم        تو شهر این غریبه ها

میـون ایـن غریبه ها      شـدیـم اسـیـر غصه ها

چی بگم از کجا بگـم       تـــکــرار هــــر روز دلـــه

دادمـیزنیم توی سکوت   بی کـسـی خیلی مشکله

تـنـهـایی درد مشترک      بــیــن تـمـوم آدمـاسـت

عاشـقـی و مـهـربونی     فـقـط برای قصه هاست

قصه داره تموم میشـه     مـثـل تـمـوم قـصـه هـا

امـا تـو مثـل آسـمـون     عـاشـقـی و بـی انـتـهـا

حـرفام تـموم نشدولی     قصه بـه آخـرش رسـیـد

آرزو مـیکنـم واسـت      یـه عـالـمه یـاس سـپـید

 

2 نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت توسط DiVoOnE |

My Love

Therse too much Blue in Missing You

.............................................................................................................

نيمي از من مال تو

نيم ديگر هم مال تو

تمام قلب و احساسام وقف تو

به خدا دگر چيزي ندارم

همان هم مال تو

جان ناچيزم فداي موي تو

عشق من

اي عصاره ايمان

اي چكيده ايثار

اي خود عشق

عاشق بودن و عاشق ماندن

را به من هم بياموز

2 نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت توسط DiVoOnE |

مردن دیوانه وار

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه 

              وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

                    وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

                         وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

                                   وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

                                       وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ كني...

                                 وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
    
                       وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

                و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد 

     چشمهايت را ببند و با تمام وجود از  

     خدا بخواه كه صدات كنه....

.............................................................................................................

.............................................................................................................

نازنينم!
             باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!
                 باز مهرباني چشمهايت،
                       پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!
                         باز گرمي دستانت،
                      روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!


               نازنينم!
            به شب و روز قسم!
          به تلؤلؤ امواج قسم!
            به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!
              به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!
                 به آواز قمري هاي حياتم قسم!


               نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!
         نــــمي توانم!
         نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
               نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!


                     نازنينم!
                 ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
            ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟
         ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟
           ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟
             چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
                 که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟
                      قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،
                                با کدام قلم،برايــت بنگارم؟


           آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،
           قلمها را طاقتي نيست!
            .....
           نازنينم!
             به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،
                 دلم گرفته است!
                     به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!
                          شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!

2 نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت توسط DiVoOnE |

لحظه هاي سخت تنها ماندنم

          لحظه هاي سخت تنها ماندنم    
                                                   با تو يك دنيا قشنگي مي شود 

                             با تو حتي خوابهاي تلخ من              يك بغل روياي رنگي مي شود 

                هيچ مي داني دلم اين روزها                                     بي تو دائم بي قراري مي كند؟ 

        عصر بغض آلود و خيس جمعه ها                                           در فراقت سخت زاري مي كند؟ 

             نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟                                     نامه اي از لحظه هاي انتظار

                          از ميان كوچه هاي تنگ دل                    نامه اي از باغ سيب بي بهار

                                                  آسمان هم باز باريدن گرفت 

                                                 مي نوازد چنگ باران را خدا 

                            بوي خوب خاك و عطر ياد تو          مي كشد تا شهر رويايت مرا 

              كاش در اين لحظه هاي تلخ درد                                 شانه هايت تكيه گاه گريه بود 

                     كاش لبخند قشنگت از دلم                               غصه هاي كهنه اش را مي ربود! 

                         چشمهاي خيس من در يك اميد               قلب من در آرزوي وصل توست 

                                              سوخت باغ هستي ام در اين خزان

                                              خوب مي دانم بهاران فصل توست!
2 نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت توسط DiVoOnE |

فراموش شدگان

من غريبه ي ديروزم و آشناي امروز


و فراموش شده ي فردا


 پس در آشنايي امروز مي نگرم


تا در فراموشي فردا يادم کني

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت توسط DiVoOnE |

بیا با هم باشیم

عشقم تو با من باش هر لحظه

امشب غم و غصه ها دیگه بسه

خاطرات رفته همه توی عکسه

یه دیوونه هست که تو رو میپرسته

بیا بیا با هم باشیم جدایی رو کش ندیم

بیا طلسم این جدایی رو بشکنیم

آخه دلم فقط تو رو میخواد تو عشقمی

مگه تو صدای قلبمو نمیشنوی

ببین ضربان قلبم داره میره بالاتر

به صداش گوش کن داره میگه باهاتم

میخوام داد بزنم که من عاشقتم

اینه راز دلم بزار ساده بگم

من شاه عشقمو تویی آس دلم

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط DiVoOnE |

آرزوی آرزوهاااااااااااااااااااااااا

آرزوی آرزوها

سلام امروز روزی برفی بود دلم گرفته.  کاش میشد همه به آرزوهاشون برسن

 کاش میشد همه به عشقشون برسن.کاش میشد دیگه توی تنهایی ها کسی به خاطر عشقش گریه نمیکرد.کاش میشد بی معرفتی دیگه توی زمین نبود.کاش میشد دیگه کسی به خاطر کس دیگه دیوونه نمیشد.

اینها همه ای کاشهاست .ای کاش میشد که ای کاش دیگه آرزو نبود ...........

 

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت توسط DiVoOnE |


طراح قالب
DiVoOnE


BLOGFA

تغییر شکل موس